میوه دلم محمد سبحان میوه دلم محمد سبحان ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره

میوه دل

یه روز سبحان به روایت تصویر

سلام عشق من میخوام برات عکسای یه روز صبحت رو بذارم که بیدار میشی و میخوای بری مهدکودک اینجا شما بعد از خوردن شیر و شستن دست و صورت و دستشویی ، لباسهات رو تنت کردی و کیف به دست منتظری تا آقا جون بیاد دنبالمون و بریم مهد کودک   اینجا رفتی دم در و داری با دوربین خداحافظی میکنی . این لحظه ای که آقا جون دم در منتظر من و شماست   اینجا شما و دوستات تو کلاس مهد نشستید و دارید چاشت میل میکنید   اینم مربی مهربونتون خاله شادی که خیلی براتون زحمت کشیده . خدا خیرش بده واقعا خانومه در ضمن این عکس رو دیشب روز جشن پایان سالتون گرفتم دیشب جشن باشکوهی برگزار شد واقعا عالی بود باید بگم ...
29 ارديبهشت 1393

گردش در یک روز آفتابی

سلام نفس من چند روز پیش من و شما به همراه بچه های مدرسه مامانی رفتیم اردو . خاله سارا هم با امیررضا و آتنا اومده بودن . جونم برات بگه بس که شما دوئیدی و خاک بازی و آب بازی کردی خودت رو هلاک کردی از خوشحالی نمیدونستی چیکار بکنی حتی نیومدی نهار بخوری از صبح تا بعدازظهر فعالیت داشتی و بعدازظهر از خستگی زیاد اومدی پیش من و مجال دادی چند تا عکس ازت بگیرم . اینجا شما با فضولی تو سبد گردشمون دنبال یه چیزی می گشتی   وااااااااااااااای بلاخره یافتم   و مشغول خوردن شدی که با دیدن شما آتنا دخترخاله جون با ذوق پرید وسط و باهات همکاری کرد   و در اینجا من چند تا عکس از شما دو تا گرفتم قربونتون برم ...
29 ارديبهشت 1393

عکسهای جدید من

سلام نفسم امروز اومدم که دیگه چند تا از عکسای قشنگت رو بذارم پس بریم تماشا قربونت برم که هر وقت میخوای عکس بگیری حتما خرسی رو هم تو عکسات شریک میکنی اینجا به خرسی میگفتی خرسی مامانی رو نگاه کن بخند تا ازت عکس بگیره دقیقا همون حرفایی که من به شما میگفتم شما به اون میگفتی   اینجا رفتی رو سرسره ات نشستی و ازم میخوای ازت عکس بگیرم البته کلی از دور و بر عکس زدم که شده این خلاصه اگه کیفیتش اومده پایین تقصیر سایت نی نی وبلاگه اینجا هم هرچی بهت گفتم دستت رو تو دهنت نکن گوش نکردی و رفتی پشت خرسی قایم شدی و یواشکی انگشتت رو میخوردی چند تا عکس دیگه هم داری که باید حجمش رو کم کنم به محض آماده شدن برات میذار...
14 ارديبهشت 1393

جمعه های شیرین

سلام نفس مامی جونم برات بگه این روزا که جمعه ها گرم و دلچسبه و ما هم بیکار یه سره در گشت و گذاریم مثل دیروز که من و شما و بابایی به همراه همکاران مامان رفتیم باغ یکی از همکارام . یه باغ قشنگ و سرسبز که یه نهر جاری از وسطش رد میشد . شما به حساب خودت توپ آورده بودی که توپ بازی کنی اما وقتی آبها رو دیدی از صبح که رفتی تو آبها عصر به زور آوردیمت بیرون . از بس خوش بودی و مشغول بازی تا عصر یه لحظه ننشستی و وقتی سوار ماشین شدیم اونوقت از خستگی بیهوش شدی . جمعه گذشته هم رفتیم پیشکوه و تو زمین فوتبال اونجا شما و من و بابا توپ بازی میکردیم و کلی شما ذوق میکردی .  تازگیا هر وقت از پیش پلیسها رد میشیم شما سرت از شیشه میبری بیرون و بلند داد...
13 ارديبهشت 1393
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به میوه دل می باشد